عابر
گوشه ای میگریستم…
عابری گفت:حالتان خوب است؟
گفتم: خوبم
تنها تکه ای تنهایی توی چشمم رفته است…
بعد از مدت ها دیدمش!
دستامو گرفت و گفت چقدر دستات تغییر کردن…
خودمو کنترل کردم و فقط لبخندی زدم…
تو دلم گریه کردم و دم گوشش گفتم:
بی معرفت! دستای من تغییر نکرده…
دستات به دستای اون عادت کرده…